خرید بک لینک
یادم نمیاد سر چی عصبانی بود... ولی یادمه از عصبانیت،دو سه درجه بالاتر بود... یادمه جرمم وایسادن جلوی بابا بود به خاطر کارش... یه سیلی سمت راست... دومیش سمت چپ... در عرض چند ثانیه صورتم حس نداشت... صورتم آتیش گرفت بدنم یخ زد با کمر خوردم زمین... بقیه ضربه هاش بی هدف بود... ولی دو سه‌تاش کاری بود کمر،سر،لگن... با کف دست چنان زده بود تو سرم که مدت ها از گوشم صدای زنگ میشنیدم... گوش چپم مدتها خوب نمیشنید... یادمه مامان با جیغ و گریه بابا رو ازم دور کرد... یادمه اون شب چجوری صبح شد... یه عالمه تو بغل

برچسب: نویسنده: ایلیا پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:29

کبوتر :)) ایده ی ساختنش از اون روزی که باهم رفتیم ترنجستان به ذهنم اومد...خیلی روز خوبی بود...دوست داشتنی...به خودم گفتم: نگین از این کبوترا خیلی دوست داره! میتونم یه دونه از اینا براش درست کنم خودم،که هم نشون بدم برام چقدر مهمه، هم خوشحالش کنم،هم جبران یه سرسوزن از لطف هاش باشهاز اون موقع ایده‌ش تو ذهنم بود...یه چند وقت بعدش رفتم گِل تهیهم و یه چیزی ساختم...خیلی کوچیک بود...اصن هم شبیه اون کبوترای توی ترنجستان نبود...اصن...بدون هیچ ایده ی خاصی ساخته بودمش...همینجوری هرچی تو ذهنم بود رو پیاده

برچسب: نویسنده: ایلیا پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:29

حمله...

چرا اینقدر پر از خشمم؟

چرا اینقدر پر از غصه‌م؟

چرا اینقدر پرم از حال بد؟

چرا اینقدر ...؟

حی میکنم چشمام کاسه ی خونه!

حتی اینقدر سگم که با نگینم بد برخورد کردم...شرمندتم خواهرم...بازم ببخشید...

...

چند شب پیش یه خوابی دیدم

یه صدایی تو خوابم میگفت:

برای اینکه از این وضع نجات پیدا کنی یا باید بکشی یا باید کشته بشی...

برچسب: نویسنده: ایلیا پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:29

وبلاگ -_-

شاید یکی از دلایلی که کم حرف شدم این باشه که این بلاگفای مسخره ،دسترسیش خیلی داغونه...هربار باید خودمو بکشم بیام ابنتو...خو چه کاریه!!! هر روز پونصد تا مسئله تو ذهنم میاد که میخوام درباره‌ش حرف بزنم (اووووو...چقدر حرّاف شدم! : ) ولی نمیشه

پس میریم میهن‌مون :

اودافظ✋

http://misaghnevesht.mihanblog.com/

برچسب: نویسنده: ایلیا پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 7:29

صفحه بندی